من ولی امشب
به تعداد قطره های بارونی که تو کل زندگیم باریده
دلم گرفته و تنهام
انگار باید حالا به همون اندازه اشک بریزم
تا شایـــــد،
آروم بگیرم
با همه وجود
دلم آرامشُ سکوت آنچنانی میخواد
پُر از شور و غوغا
قدم میزنم
پشت هم با عشق و حرص
سکوت میکنم
با لبخند و بغض
هستی
ولی نه انگار دست زمونه
ما رو با هم و بی هم نگه داشته
قدم میزنم نظاره میکنم
دست پر از دستِ همه
دست منه که خالی از دست توِ
دیشب دهانم را بستم
تا کلمات نپرند
اه...
باز هم صبح و تکرار فراموشی
پر از غمم
چون نیستی
و من
دیگر سکوت میکنم
...
به حرمت شعر تنهایی
چشمامو باز کردم
نور بود و زیبایی
عشق بود و رهایی
رفتن،
به یه چشم بهم زدن
چشمامو میبندم...
تو فقط حکم میّت داری و
منم صاحبِ صاحبی خوب
کاش زودتر میمردی
کاش اصلا برایم متولد نمیشدی
یک خواهش
هیچوقت نباش
نبودنت مملوم ساخته از خوشبختی
این بارون هواییم کرده
داره منو با زرنگی خاصی به آغوش تَرِش میکشونه
برام نقشه ها داره این وقت شب
بارونم فهمیده من تنهام
دلم که میگیره
فکر به دوری از توست که اشکمو درمیاره
و دلم به کرّار میشکنه
و عاجرانه بیشتر از قبل از میخوامت
ببین با من چه ها که نکردی
فکر به دوست داشتن توست که آرومم میکنه
وه که چه کلنجار زیبایی
توی این دنیا هیچی تعادل نداره
یا عشقِ یا نفرت
هیچ خنثی ای نیست
مگر با مرگ
:(
غمگینم
پنجاه سال گذشت
ساده ولی پرماجرا
من واقعا خیلی خوشحالم
خدایا ممنونتیم
بینهایت شکرت
15دی 89
دستمو وِل نمی کردی
یادته؟