زیر بارون حالی کردم
همه فکر فرار برای یه سقف بودن
من پیِ بی سقفی
دنبال دنیایی از خیسی زیر آسمون
بارون ببار بر من
نکن فرار از من
زیر بارون بودنُ دوست دارم
باز باران...
باز لمسِ ترِ بودن...
باز حسِ خوشِ زندگی...
باز درکِ پیچشِ رهایی...
باز بارانِ بهاری...
منمُ جانمازت مامان بزرگ،
با خدا!
همین برام کافیِ
تا بگم تنهاییمُ باهاش پر کردم.
تنهاییمُ میپرستم این وقت شب
میخوام دنیا از اشکای من سیلاب شه
مامان بزرگ کاش بودی...
نگات میکردمُ بهت میگفتم دعام کنی
جانمازت بوی تو رو میده هنوز
دعام کن...
من ولی امشب
به تعداد قطره های بارونی که تو کل زندگیم باریده
دلم گرفته و تنهام
انگار باید حالا به همون اندازه اشک بریزم
تا شایـــــد،
آروم بگیرم
با همه وجود
دلم آرامشُ سکوت آنچنانی میخواد
پُر از شور و غوغا
قدم میزنم
پشت هم با عشق و حرص
سکوت میکنم
با لبخند و بغض
هستی
ولی نه انگار دست زمونه
ما رو با هم و بی هم نگه داشته
قدم میزنم نظاره میکنم
دست پر از دستِ همه
دست منه که خالی از دست توِ
دیشب دهانم را بستم
تا کلمات نپرند
اه...
باز هم صبح و تکرار فراموشی
پر از غمم
چون نیستی
و من
دیگر سکوت میکنم
...
به حرمت شعر تنهایی
چشمامو باز کردم
نور بود و زیبایی
عشق بود و رهایی
رفتن،
به یه چشم بهم زدن
چشمامو میبندم...
تو فقط حکم میّت داری و
منم صاحبِ صاحبی خوب
کاش زودتر میمردی
کاش اصلا برایم متولد نمیشدی
یک خواهش
هیچوقت نباش
نبودنت مملوم ساخته از خوشبختی
این بارون هواییم کرده
داره منو با زرنگی خاصی به آغوش تَرِش میکشونه
برام نقشه ها داره این وقت شب
بارونم فهمیده من تنهام
دلم که میگیره
فکر به دوری از توست که اشکمو درمیاره
و دلم به کرّار میشکنه
و عاجرانه بیشتر از قبل از میخوامت
ببین با من چه ها که نکردی
فکر به دوست داشتن توست که آرومم میکنه
وه که چه کلنجار زیبایی