نجاتم دادی

به قتلگاه رفتم
خسته و درمانده
با پای خویش ولی نه به اختیار
با چشمان گریان و جسم ناتوان
اما رفتم
بسوی روزنه هایی رفتم که نمیدانستم تزئینات بود
نوری وجود نداشت
در آن قتلگاه
همه اعضاء بهم متصل بودند
ابزار قتلشان نامرئی بود
ولی به غایت محسوس
سوهان روح و استادان اعظم دل شکستن بودند
تا مرز جنون
بجای عشق بذر تنفر به قلبها می پاشند
دشمن که هیچ، نامی برایشان نیست
و تو ای بی نهایت
مرا در یافتی
نجاتم دادی
ایمانم را بیشتر کن
چراغم را از نور خودت روشن کن

/ 0 نظر / 8 بازدید